تبليغاتX
پارمیدا -
همه چیز از اون روزی شروع شد که سر کلاس یه برگه انداخت رو کیفم.با سر
 
جوابشو دادم.کلاس که تموم شدسریع رفت بیرون و هی بادست اشاره میکرد که بیا
 
پایین.فهمیدم که نمیخوادمریم و فریال بفهمن.رفتم پایین.گفت بدوبایدبرم.گفتم باشه
 
فقط بگو واسه چی می خواهی؟گفت بهت میگم ولی بعدا.قول بده کسی
 
نفهمه.گفتم باشه و یه چند تومنی بهش دادم و رفت.دلم شور میزد.یه چرخی تو
 
حیاط زدم و رفتم تو بوفه.فریال گفت چی شد یهو رفتی؟مریم گفت فریال جان کار هر
 
روزشه.حوصله ی حرفاشونو نداشتم.گفتم میرم کتابخونه.ولی نرفتم.رفتم بهش زنگ
 
زدم.جواب نداد.داشتم میرفتم بیرون که خودش زنگ زد.گفت بدو بیا
 
بیمارستان.وقتی رفتم داشت با دکتر حرف می زد.همون دور وایسادم.دکتر منو دید و
 
لبخندی زد و آروم آروم اومدن سمت من.دکتر گفت مواظب این دوستت
 
باش.خداحافظی کردیم.گفت بریم پارک.گفتم چی شده؟چرا اینجوری میکنی؟گفت بیا
 
بریم می خوام باهات حرف بزنم.باید بهت یه چیزی بگم.ولی باید بین خودمون
 
باشه.اگه فکر می کنی نمیتونی به کسی نگی بهت نگم.بعد خودش گفت نه باید به
 
یکی بگم.ریحانه فقط به تو میتونم بگم.نذاشتم دیگه چیزی بگه و گفتم اگه اطمینان
 
نداری نگو.گفت نه نه.
 
رفتیم روی صندلی همیشگی نشستیم.من هیچی نمیگفتم و داشتم پیرمردی که
 
حوض پارک تمیز میکرد نگاه میکردم.هوا دیگه داشت گرم میشد.دستم گرفت و گفت
 
حیف شدا.تو زمستون گرمای دستت دوست داشتم ولی الان مثل خوردن آب جوش
 
نچسبه.خندیدم و گفتم حافظ داری؟از تو کیفش برداشتم.بدون اینکه نیتی کنم باز
 
کردم.نزاشت باز کنم و از دستم گرفت و گفت بگم؟فقط نگاش کردم.دلم آروم
 
نداشت.گفت خسته شدم.حوصله ندارم.بابا جدیدا خیلی گیر میده.هر چی می گم
 
باز حرف خودشو میزنه.اونم که دیگه خودت میشناسی.موقعیت نداشتن سرش
 
نمیشه و........بعد آروم شد و نگاهش به سنگ فرشای تو پارک انداخت.چشماش
 
خیس شده بود.تا صداش کردم زد زیر گریه و دستامو گرفت و گفت چی کار کنم
 
ریحانه؟کمکم می کنی مگه نه؟و بعد سرشو گذاشت رو شونم و هق هق گریه
 
کرد.گریه ام گرفته بود.میخواستم کمکش کنم ولی آخه چه جوری؟
 
صدای اذان اومد.گفت بریم مسجد؟همین جا وایسا تا ماشین بیارم.گفتم ماشین
 
چرا؟گفت نمی خوام بچه ها ببینن.من جلوی پارک وایسادم.ولی نیومد.نگران
 
شدم.رفتم سمت ماشین.من ندید.داشت سیگار میکشید.تا زدم به شیشه هل شد
 
و سیگارو پرت کرد بیرون.نمیخواستم بهش چیزی بگم.ولی شوکه شده بودم.فکرش
 
نمی کردم.سوار شدم.تو وضو خونه مانتوشو در آورد تا وضو بگیره.چقدر لاغر شده
 
بود.چرا تا اون روز متوجه نشده بودم؟بازم با ناخونای لاک زده وضو گرفت و منم باز
 
خندیدم.سریع رفتیم بالا.نماز شروع شده بود.متوجه شدم که مثل همیشه نیست.هر
 
روز قشنگ تر نماز میخوند.سر نماز خیلی براش دعا کردم.نماز که تموم شد به قول
 
خودش سجده ی شکرش خیلی کوتاهتر از هر روز بود.بلند شد و گفت زیپ کیفم باز
 
کن.باز کردم.یه شیشه ی کوچیک که انگار توش روغن باشه همون رو بود.گفتم این
 
چیه؟گفت زهرمار.میخ کوب شدم.بالاخره خرید.
 
ادامه دارد....
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط ریحانه |