تبليغاتX
پارمیدا - کاش کوه کنی نبود که سرزمین تنهاییم را بدزدد
هیچ وقت تنها نرفته بودم.احساس گناه می کردم.آرامشی داشتم که شاید

فقط یک بار احساس کرده بودم.چند روزی بود که دوست داشتم با او تنها

باشم.آرزو می کردم کسی به نزدیکیمان نیاید و من و اوـ تنها من و او با هم

باشیم.می دانستم دست پر مهرش را بر بازوان ضعیف من حلقه کرده است

و به من نگاه میکند.چقدر بزرگ بود.چقدر بزرگ هست.تمام برگهای لرزان و

آبهای جاری عطرش را به من هدیه می کردند.وباد صدایش را برایم تداعی

می کرد.آوازش را برایم می خواند.اگر شرمم نبود دست بر گردنش می

انداختم و ازشادی گریه را ازسر می گرفتم.دوست داشتم بداند ومی دانم

که می داند که چقدر دوستش دارم و به او محتاجم.او با من بود.همیشه.

همیشه هر چه از او خواستم دریغ نکرد.نمی دانم این بار روشن

کردن شمعم را دید یا اشکهایم را که دست رد به سینه ام نزد.چقدر

خوشحالم که او را دارم.ای کاش همیشه با او تنها بودم.ای کاش این همه

وسوسه و ازدحام مرا از او دورنمی کرد.نفرین به هرچه نبودنیست.نفرین به

آنچه مرا از بودن منع می کند.

بر جای پای قدمهایش که راه زندگیم را روشن کرده است به سجده میروم.

و بر دستانش که دستانم را هرگز رها نکرده است بوسه می زنم 

 و بر نگاهش که هیچ گاه چشم ازچشمانم ندوخت خیره می مانم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط ریحانه |