![]() |
![]() |
|
|
هوا تاریک شده بود و او ساعتها به چشمها خیره مونده بود.احساس
گشنگی کرد و به دنبال چیزی گشت.روی میز چند تکه نان تازه تو یه
بشقاب بود.میز برای دو نفر چیده شده بود.دو بشقاب.دو قاشق و دو
لیوان...مرد برای یه لحظه وحشت کرد.مرد جوان گفته بود اینجا سالهاست
که کسی زندگی نمیکند.ولی این میز...انگار همین چند لحظه پیش...بوی
عطر شیرینی به مشامش رسید.بوی زن.صدا زد.کسی اینجا هست؟شما
کی هستید؟من اذیت نکنید.آهای کسی اینجاست؟؟؟
نگران ومضطرب روی صندلی نشست و تکه نانی برداشت و یه گازبه آن زد
و توی بشقاب گذاشت.انگارسیرشده بود.به طرف دررفت.در رو باز کرد.هوا
سرد بود.باد خنکی صورتش رو نوازش میداد.فکر رفتن به سرش زد ولی...در
روبست وبه سمت قاب عکس رفت.بازنگاه کرد.قاب را برعکس روی قفسه
گذاشت و برای التیام ترسش کتاب کوچک جیبیش را از توی چمدان درآورد و
شروع به خواندن کرد.چند خطی را با صدای بلند خواند.لبخندی رو کنارش
احساس کرد.سرش رو آروم برگردوند و دیگه هیچی نفهمید.
نور آفتاب چشمهاش رو آزار میداد.با تلاش چشمهاش رو تا نیمه باز
کرد.کسی اونجا نبود.بلند شد.به طرف در رفت.در بسته بود.برگشت و به
دوروبر نگاه کرد.بوی عطر رو هنوز احساس میکرد.روی میز یه فنجان قهوه ی
داغ انتظارش رو میکشید.به سمت میز رفت و با خود گفت چرا؟پس اون
چی؟یعنی رفته؟چرا پس چیزی نگفت؟به فنجان نگاه کرد و نخورده بلند
شد.لباسهاش رو مرتب کرد و چمدان را به دست گرفت و در را باز
کرد.ناگهان برگشت و نگاهی به قاب انداخت و قاب رو برداشت و در را
بست.در تمام طول راه به میهمانی شب گذشته فکر میکرد.اما هیچ چیز به
یادش نمونده بود.از قاب پنجره ها نگاه مردم رو همراه خودش احساس
میکرد.به میدان رسید.مردم زیر لب پچ پچ میکردند و اون رو کنجکاوانه برانداز
میکردند.مرد جوان هم دیگه روی صندلی اش نبود.به سمت ایستگاه به راه
افتاد.باز هم گرما به سراغش آمده بود.روی صندلی ایستگاه به انتظار قطار
نشست.تا اومدن قطار چهار ساعت وقت داشت.قاب عکس رو از چمدان
بیرون آورد . نگاه کرد.داشت کم کم اتفاقات شب گذشته به یادش میومد که
صدای سوت قطار رو شنید.کسی از قطار پیاده نشد.قطار حرکت کرد.و مرد
هنوز روی صندلی داغ به چشمها زل زده بود....
پایان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
آواي آرام پاستا مردی که سایه اش را فروخت این خدا کیه؟چه شکلیه؟چه رنگیه؟ مستی عشق و شکوه انتظار حریر نخ نما |
|
RSS
|