تبليغاتX
پارمیدا - قاب عکس

به میدان رسید.دیگر از گرمای طاقت فرسای ظهر خبری نبود.به سمت مرد 

جوانی که روی صندلی پارچه ای کنار در مغازه اش نشسته بود رفت.

سلام.من امروز ظهر با قطار ساعت ۳۰/۲ اینجا آمده ام.دنبال این آدرس

میگردم.شما میتونید به من کمک کنید؟

مرد با سر جواب سلام او را داد و آدرس را گرفت.و بعد سرش را بالا آورد و

به چشمهای مرد که منتظر جواب بودن نگاه کرد و گفت:خیلی وقته که اینجا

کسی زندگی نمیکنه.

مرد چشمهایش را بازتر کرد و قبل از اینکه چیزی بگه مرد کاغذ رو به

دستش داد.مرد پرسید شما مطمئن هستید؟به من میگویید این خانه

کجاست؟

مردجوان باعصبانیت گفت ازاینجا رفته.خیلی وقته که اینجانیومده.خانه اش

هم ـــ اصلا تو با اون چه کار داری؟اون رو می شناسی؟اون برای تو نامه

فرستاده؟

مرد گفت من اونو نمی شناسم ولی اون من رو میشناسه و این نامه رو

هفته ی پیش برای من فرستاده و من رو برای امشب به خانه اش دعوت

کرده.

مرد جوان نگاهی مبهم به او انداخت و گفت برای امشب؟اون اینجا

نیست.اون اینجانیومده.چندماهی هست که کسی اینجانیومده.تنهامسافر

قطار امروز شما بودید.

شاید با قطار بعدی بیاد.

فقط هر روز ساعت ۳۰/۲یک قطار به اینجا میاد.

میشه خونه اش رو به من نشون بدین؟شاید اونجا باشه.شاید بیاد.من رو

دعوت کرده.

من هم منتظر او هستم.

با هم به راه افتادند.مردم شهر به آنها نگاه میکردند و هر لحظه منتظر بودند

که این دواز هم جدا شوند وبیایندتا از مرد جوان بپرسندکه اواینجا چه کار

میکند؟

به کوچه ای باریک رسیدند و سر کوچه مرد جوان رو به غریبه کرد و گفت

برو و با دست تنها خانه ی کوچه را نشان داد و گفت اونجاست.

مرد گفت نمی آیی؟

مرد جوان با سر امتناع کرد و گفت من اینجا منتظر هستم.

مرد به سمت در خانه رفت و با فشار بی توان در زدن او در باز شد و حیاط

کوچک و باغچه ی خشکیده ای نمایان شد.مرد وارد شد.نگاهی به اطراف

انداخت و به سمت اتاق رفت.گرد و خاک روی درها رو گرفته بود و مرد از

دیدن تارهایی که برروی شیشه بسته شده بودقیافه ای چندش واربه خود

گرفت و در را با پایش باز کرد.اتاقی تمیز و مرتب ولی خاک خورده و دلگیر رو

پیش رویش دید.قاب عکسی که روی قفسه ی چوبی نشسته بود اون رو

متوجه خودش کرد.مرد به سمت قاب رفت.از ظاهر عکس معلوم بود که

سالها هست که از عمرش می گذره.دستی بر روی قاب کشید.چشمان

صاحب عکس خندان و دلتنگ بود.انگار حرف میزد و از انتظار می گفت.مرد

قاب به دست به سمت صندلی قدیمی که اونو یاد مادربزرگش می انداخت

رفت و بر روی اون نشست و به چشمها خیره شد.انگار سالها این چشمها

رو میشناسد و همیشه کنار خود احساس کرده.با صدای بسته شدن در از

جایش پرید.لرزی بدنش را گرفت.باد در را بسته بود.ولی او انتظار دیدن

چشمها را میکشید.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط ریحانه |