![]() |
![]() |
|
|
از قطار پیاده شد.عرق از پیشونی و گردنش چکه می کرد.لباسهاش به تنش چسبیده بود.گرما طاقتش رابرده بود.چمدان کوچکش را روی زمین گذاشت و با دستمالی که تو جیبش خیس شده بود صورتش رو پاک کرد و با نگاهش به دنبال سایه ای گشت.به سمت سکو به را افتاد.آفتاب داغ صندلی های آهنی را سوزانده بود.هیچ کس تو ایستگاه نبود.حقیقتا این شهرمسافری نداشت؟!!! به ساعتش نگاه کرد.ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر بود.به سمت بیرون حرکت کرد.منبع آبی کنار در خروجی ایستگاه دیده می شد.شیر آب را باز کرد. آب زرد رنگی که انگار مدتهاست توی لوله مونده باشه با فشار سر به بیرون زد.آب گرم و ناگوار بود.آفتاب همه ی شهر رو گرفته بود.سکوت آزار دهنده ای توی گوشش سوسو می کرد.با احتیاط از کنار دیوارها عبور میکرد تا کتش به دیوارهای کاهگلی نخورد.بعد از مسافتی که طی کرد پیر مردی را دید که زیر چشمی به او نگاه کرد و در خانه اش رابست.فهمید که در شهر کسی زندگی میکند.به سمت سایه ی باریکی که از دیوار یکی از خانه ها آویخته شده بود به راه افتاد.چمدانش را روی زمین گذاشت و روی آن نشست و با خود فکر کرد چه کسی میتونه از این شهر مرده و متروک برای او نامه فرستاده باشه و اوراصمیمانه به خانه اش دعوت کنه؟!!!در همین فکر بود که بدنش را از وزش بادی جمع کرد و با چشمهای نیمه بازش به اطراف نگاه کرد.گرد و غباری که به دست باد به چشمش راه یافته بودجلوی دیدش رومیگرفت.دستی برچشمهاش مالید و بینی اش را بالا کشید و چند سلفه ای کوتاه کرد.پسری روکه ازپنجره ی روبرو به او زل زده بود رو دید و لبخندی به او زد.پسرک انگار انتظار دیدن لبخند غریبه ای رو نداشت.پنجره را به سرعت بست و از پشت شیشه دزدکی به غریبه نگاه کرد.مرد بلند شد و دستی بر موهایش کشید و کاغذی از توی جیبش بیرون آورد.کاغذ مچاله شده بود.به دنبال آدرس فرستنده گشت.اما این شهر نه خیابانی داشت و نه شماره و تابلویی. به طرف میدانی که از دور دیده میشد و چند نفری در آنجا ایستاده بودند به راه افتاد.صدای پای دو نفر را از پشت سر شنید که پچ پچ کنان می گفتند این همان مردیست که امروز ظهر آمده.مرد در فکر فرو رفت که کسی اورا ندیده ولی همه از حضور او با خبرند. ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
آواي آرام پاستا مردی که سایه اش را فروخت این خدا کیه؟چه شکلیه؟چه رنگیه؟ مستی عشق و شکوه انتظار حریر نخ نما |
|
RSS
|