![]() |
![]() |
|
|
روزهایی هست
که اندیشه هایم در پیله ی سرد و گرفته و تاریک خود گرفتارند و هیچ چیز نمی بینند در این هنگام آنها را می بینم که از شاخه های خیس جنگل های خاکستری ذهنم آویزان اند اما روزهایی هست که اندیشه هایم تکان می خورند و می درخشند و پرواز می کنند مانند هر چیز رها و آزاد بال هایشان که به هم می خورد دست میکشم و بر موهایم غباری از طلا میابم
کارل ویلسون بیکر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
آواي آرام پاستا مردی که سایه اش را فروخت این خدا کیه؟چه شکلیه؟چه رنگیه؟ مستی عشق و شکوه انتظار حریر نخ نما |
|
RSS
|