تبليغاتX
پارمیدا
آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهم برد؟

به مادرم گفتم:((دیگر تمام شد))

گفتم:((همیشه پیش  از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم))

 

و باز هم بیست و چهارم بهمن ماه و سالگردفوت پری شاهدخت شعر آدمیزادان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
بعد از جمع کردن میز شام یه چند دقیقه ای دست به جیب جلوی تلویزیون وایسادم.مامان همین طور که

داشت پرتقال پوست میکند غرق یه فکری شده بود.بابام هم مثل هر شب بعد از شام رفته بود تو اتاقش

و نمیدونم یا داشت آقای نوری زاده میدید یا کتاب میخوند.صدای تلویزیون رو کم کردم و اومدم تو اتاق.در

آروم بستم و تکیه دادم به دیوار کنار در و بی اختیار گریه ام گرفت.بدون اینکه برق روشن کنم به سمت

کامپیوتر اومدم،خواستم که روشن کنم ولی بی خیال شدم.یه چند دقیقه ای همینطوری نشستمو

داشتم فکر میکردم.نمیدونم به چی.سرم برگردوندم تا ساعت ببینم.تاریک بود.پرده رو با دستم کنار

زدم.یه ماه اون بالاها بود.بی اختیار صلوات فرستادم.خیلی بچه تر از الانا بودم که مامانم میگفت وقتی

ماه دیدی صلوات بفرست و یه آرزو کن.بعدها نمیدونم کی بهم گفت که بعد از نیت به یه چیز خوب باید

نگاه کرد.مثلا طلا.طلایی جلو دستم نبود.اولین چیزی که متوجهش شدم عکس عروسی بزرگ قاب شده

از پنجره ی روبرو بود.با خودم گفتم خوب چرا تا عید صبر نکردن تا اون موقع پرده هارو بشورن.همیشه از

کارای اضافه بدم میومد.بعد پرده رو آروم انداختم و لبه ی تخت نشستم.تسبیح از رو میز

برداشتم.نفهمیدم چندتا دونه رو بدون ذکر رد کردم.تسبیح تو مچم گرفتم و گذاشتم رو میز.یه فاتحه

خوندم و نیت کردم.حافظ باز کردم.دیگه چشام به تاریکی عادت کرده بود .اونقدر فال گرفته بودم که با دیدن

بیت اول مضمون غزل بیاد دستم.

(باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم                        مشتاق بندگی و دعا گوی دولتم)

یه لبخندی زدم و یواش یواش به دیوار تکیه دادم.یاد حرف....افتادم که دیروز میگفت سنگدلی،بي

معرفتي،بي انصافیَ ،نامردي.

نميدونم كسی میدونه که من سنگندلم بی معرفتم بی انصافم نامردم یا نه؟اگه از خودم بپرسن که میگم

نه.کاش میدونست وقتی یاد یه خاطره میوفتم تمام روز گرفتارش میشم.کاش میدونست وقتی از یه

کوچه میگذرم تنهایی چه جور بهم هجوم میاره.کاش میدونست وقتی بی اعتنایی میکنه چه طور دنیا رو

سرم آوار میشه.من نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم.چرا این نمیفهمه؟

من سنگدل نیستم.میدونم نیستم.اگه بودم هیچ وقت با دیدن چهره ی غمگین زنی که تو اتوبوس روبروم

نشسته یا اون دختر فال فروش تو مترو یا دیدن افتادن شکلات بچه ها رو زمین بغض گلوم نمیگرفت.

چرا یکی رو پیدا نمیکنم که مثل من فکر کنه؟مثل من وقتی از در خونه میاد بیرون دنبال یه چیز تازه

باشه.اما هیچ کس منتظر یه اتفاق نیست.این همه رکود حالم بد میکنه.چرا من باید کسی رو میدیدم که

مثل من نبود.کسی که من نفهمید.کسی که مغرورانه به من نیشخند زد.من سنگدل نیستم.من هنوز

هم به اون فکر میکنم.من هنوز هم با دیدن ماه آرزوی خوشحالیش میکنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید،

اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.

                                                          دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط ریحانه |