![]() |
![]() |
|
|
كسانی كه به تو مار ميدهند،هنگامی كه تو از آنان ماهی ميخواهی،ممكن است چيزی به جز مار برای بخشيدن نداشته باشند.بنابراين،اين عمل از طرف آنان نوعی سخاوت است. جبران خليل جبران
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
چند روزی بود كه ميخواست يه چيزی بهم بگه اما هيچ كدوم وقت نداشتيم،حتی
تلفنی هم با هم صحبت نميكرديم.داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدرذهنم بی نظم
شده و همه چيز درونش گم شده.اين بينظمی به دنيای بيرونم هم راه پيدا كرده
بود.زودتر بايد سروسامونش ميدادم.اما خيلی شلوغه،نميدونم ،هر روز بهانه ای بود
برای يه دعوا،هرروز با شنيدن حرفی چشمام پر اشك ميشد.دوست داشتم با همه
دعوا كنم،سرهمه داد بكشم،انگار اين همون بی نظمی بود كه اثرش رو روی من
گذاشته بود.هر روز منتظر اتفاقی تازه بودم.خودم رو گناه كار ميدونستم اما بقيه رو
بيشتر از خودم.خسته ام.الان هم خسته ام.وقتی خونه ام با يه كلمه حرف مخالف
صدام ميره بالا،نميدونم چی باعث اين ميشه.سكوت مبهمی كه روش گرد و خاك
سر و صداهای گذشته گرفته، توی سرم داره فرياد ميزنه.همين سكوت من وادار كرد
امروز برای هميشه ازش دست بكشم.ميدونم اون قدرمغرور هست كه ديگه
نبينمش.
منتظرم هر روز از يه چيزی دست بكشم و خودم و دور كنم.تا اينجا از همه
بريدم.حتی حوصله ی خودم هم ندارم.نمی دونم فردا چی كار می خوام بكنم.كاش
ميدونستم چی می خواست بهم بگه.!!!
پایان.
او رفت ولی نه طبق قانون وداع یک بار فقط به شیشه ی پنجره زد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
چيزی از تولدم نگذشته بود كه دوباره به همون بی تفاوتی ها رو آورده بود.ايندفعه ما
خيلی به هم نزديك شده بوديم اما به نظر من ظاهری بود.اون خيلی از من دور
بود .نميدونم چرا اينقدر دوست داشت خودش از من دور كنه و سعی كنه من از اون
متنفربشم.چراش شده بود ازش بپرسم ولی فكر نميكنم جوابش اونی بود كه
ميگفت.
تو همون روزابودكه يكدفعه حرفموزدم وگفتم خوب توهم اونی نيستی كه من
فكرش ميكردم و دوست داشتم....همون موقع فهميدم كه اين حرفم روش تاثير
گذاشت و نميدونم شايد هم بهش برخورد.باخودم گفتم شايدازاول هم بايد باهاش
اينطوری تا ميكردم تا بدونه فقط اون نيست كه ناراضيه.منم اگه پای دوست داشتن
وسط نبود يك لحظه هم توان موندن نداشتم.
ولی خدايا واقعاچرا بايد من اونو دوست داشته باشم؟هنوز نفهميدم. خواست خدا
بوده.هميشه از اين حرف خنده ام ميگرفت ولی الان نه. وای كه چقدر دوست دارم اسمش بلند صدا بزنم. بعد از اون روزا ديگه نتونسنم تحمل كنم.آخه منم غروری داشتم،چرا بايدميزاشتم كه
اون از دوست داشتن من سوءاستفاده كنه و هر كاری دوست داره و هر جوری كه
ميخواد با من رفتار كنه.باهاش بحث كردم ولی اون باز يه هفته مهلت خواست كه
هردومون فكر كنيم.بعد از يه هفته قرار شد هردومون كمی تو رفتارمون تغيير بديم و
بهتر از اينا با هم باشيم.بعد از يكی دو هفته فهميدم كه بی فايده بوده.شايد منم
نتونستم رفتاری رو بكنم كه بايد ميكردم و عكس العملم اونی نبوده كه بايد ميبوده
ولی هر چی فكر ميكنم ميبينم كه اونم يه جاهايی بوده كه كم گذاشته ولی در هر
صورت به جايی نرسيديم.
الان هم هنوز نتونستم باور كنم كه اين همه وقت و اين همه راه آخرش اينجا
بوده،شايد بايد زودتر اين می فهميدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
چهار شنبه بود.روز تولدم.هنوز باهام تماس نگرفته بود.نمیدونستم برنامه چیه و به
بچه ها چی بگم.همه فکر میکردن که مهمونی برگزار میشه،البته جای دوری نبود توی رستوران بغل دانشگاه.خلاصه به بچه ها گفتم خودمون که هستیم.اونارو نمیدونم.ولی اصلا مایل نبودم،خدا خدا میکردم یه اتفاقی بیوفته که برنامه به هم بخوره.اما نشد.کلاس آخرمون هم داشت به سختی تموم میشد.حال خوبی نداشتم.نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.بچه ها رو میدیدم که پشت در کلاس منتظر من هستن که برم.کلاس تموم شد.با بچه ها رفتیم پایین.خنده هام کاملا مصنوعی بود.همه متوجه شده بودن اما به روی خودشون نمی آوردن.تو فکر این بودم که کاشکی باد.ولی آخه یه هفته بدون تماس،نه،خيلی مغروره،نمیاد.وقتی رفتیم پایین دم در با بچه ها داشتیم برنامه میریختیم که از توی حیاط تاریک دانشگاه دیدم داره به سمت در میاد.نمیتونم بگم چه حالی داشتم.دیگه نمیتونستم.چیزی بگم.بچه ها سلام و احوال پرسی کردن،اون هم مثل همیشه آروم و بی تفاوت با همه دست داد و یه سلام سرد و خشکی کرد.فهمیدم بچه ها ناراحت شدن.یه نگاه سردی که پر از گله بود توی چشماش داشت به من زل میزد.بعد به بهانه ی گرفتن کیک با هم رفتیم بیرون.باورم میشد به من بگه چرا زنگ نزدی؟با اینکه مقصر ممن نبودم.ولی اخلاق اون عوض نشده بود و من مثل همیشه نتونستم اون حرفی که تو دلم بود رو بگم.برگشتیم.بچه ها منتظر ما بودن.همه میخندیدن ولی نگاه های کنجکاوانه ای به ما میکردن.حس میکردم ازش خوششون نیومده.اما مهم نبود.خوشحال بودم که از طرف اون کسی توی این جمع نیست چون من حال مناسبی نداشتم.بچه ها بعد از بریدن کیک شروع کردن به باز کردن کادوها .از همه تشکرکردم.تو این مدت اون هیچی نمیگفت.بعدازتموم شدن کادوها رفت سر کیفش و یه جعبه ی کوچک که مطمئنا باید توش چیزی از جنس طلا بود رو درآورد و به من داد.بچه ها دست زدن و من هم تشکر کردم.یه انگشتر بود.چیزی شبیه حلقه.همه گفتن انشا ال...شام عروسی و حلقه ی عروسی تون.اما من دیگه به این حرفا میخندیدم..یه نگاهی بهش کردم و اون هم یه نگاه که پر از دوست داشتن بود.اما من میدونستم این نگاه ها زیاد دووم نداره. از همه خداحافظی کردیم و به سمت خونه اومدیم.توی این دو ساعت هیچ چی نگفت.حتی نگفت دلم برات تنگ شده.ولی من اینو زورکی از تو چشماش کشیدم بیرون و دلم رو به همین خوش کردم. نمیدونم چه جور بگم که اون شب چقدر از گرفتن اولین کادوی تولدم تو این سه سال خوشحال بودم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
چند روزی ميشد كه ناراحت بود اما هيچی نميگفت، ولی وقتی با هم بوديم
كمبودی رو احساس نميكردم.مثل هميشه مهربون بود،مثل هميشه نگاهم
ميكرد،مثل هميشه دوستم داشت.وقتی باهاش بودم كه نه ولی وقتی ازش دور
ميشدم تو دلم آروم نداشت.نگران بودم.كمی هم مترسيدم اما با ديدنش همه چیز
رو فراموش ميكردم.
نزديك تولدم بود.چه برنامه هاو قرارهايی كه نگذاشته بوديم.من داشتم خودم رو آماده
ميكردم ولی اونو نميدونم،شايد اون هم داشت آماده ميشد.يه مهمونی،همه ی
دوستها،آشنا شدن اون با دوستای من.همه از قبل يه چيزايی شنيده بودن اما اون
روز قرار بود همه از نزديك همديگر رو ببينن.
يه هفته به روز تولدم مونده بود.وقتی باهاش صحبت كردم و گفتم كه دوست دارم
ببينمت و اون هيچ تمايلی نشون نداد و تازه......خداحافظی كردم و برای اينكه فكر
نكنه برای روز تولدم اين همه تلاش برای ديدنش ميكنم به خودم قول دادم كه باهاش
تماسی نگيرم تا موقعی كه خودش تمايل نشون بده.
آخ،نميدونم چه جوری بگم كه چقدر اون روزا بهم سخت می گذشت.ميدونستم
هرچی هست زير سر غرور بی جای هردوی ماست،ولی اون حتی اينم قبول
نداشت و انكار ميكرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
آواي آرام پاستا مردی که سایه اش را فروخت این خدا کیه؟چه شکلیه؟چه رنگیه؟ مستی عشق و شکوه انتظار حریر نخ نما |
|
RSS
|