![]() |
![]() |
|
|
اون روز هم ديده بودمش.حس خوبی داشتم،نميدونم همه چيز برام
قشنگ شده بود،همه چيز هم به من ميخنديد.اون روزا به هر چی
ميخواستم ميرسيدم.الان كه فكر ميكنم ميگم كه همش تلقين
بود.مامان ميگفت چی شده،چاق شدی؟!!! وای.آخه چه جوری
ميتونستم بهش بگم كه چقدر خوشحالم.همه از آخرش حرف ميزدند،
از تموم شدن،همه ميترسيدن ولی من خوشحال
بودم،خوشحال،مطمئن هستم كه خوشحال بودم و از هيچ چيز
نميترسيدم و هيچ چيز من ناراحت نمی كرد،حتی نديدنش،ميدونستم
به من فكر ميكنه،مثل خود من.
بعد از شام به اتاقم رفتم .آهنگ مورد علاقه ام رو كه يه موسيقی آروم
با ساز قانون بود رو گذاشتم.توي فكر فرو رفتم،چه روياهايی،چه
زندگي هايی،حتي گذشته رو جور ديگه ترسيم ميكردم.به فكر فردا
بودم.داشتم خودم رو براي فردا آماده ميكردم،فردا بايد قشنگ تر از
امروز و ديروز ميشد.
چقدر دلتنگم .اون موقع ها اين روزا رو نميديدم.با اينكه خيلي قشنگ
بود اما آرزوي داشتنش رو خيلي وقته از سرم بيرون كردم.تازه رسيدم
به اين كه همه راست میگفتن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
شادی و نور از سپاه اهورایی و غم و شب از سپاهیان اهریمنی هستند،شب يلدا طولانی ترين حمله اهريمن به سپاه اهورا مزدا است. بنابراین رسم بوده که مردم در شب یلدا بیدار مانده به شادی و پایکوبی بپردازند.در ایران قدیم باور داشتند قارون در این شب به نیکوکاران بیدار کنده هیزم میدهد که صبح فردا به طلا تبدیل می شود.نوئل اروپایی ها همان شب یلدای ماست. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اورمزد(دی)آفریدگار ایرانیان را رسم چنان بود که هرگاه در هر ماه نام روز و نام ماه برابر می افتد آن روز را جشن میگرفتند.ماه دی متعلق به اهورامزدا بود و دی که از تحویل واژه ی پهلوی "ددو"پدیدار آمده است از ریشه ی "دا"به معنی آفریدن و دادن و "ددو"یا "دی"به معنی آفریدگار است.روز اول هر ماه نیز هرمزد نام دارد و بدین ترتیب در اول دی ماه نام روز یا نام ماه برابر میافتد و به این سبب جشنی بزرگ برای خدای بزرگ برپا میکردند که آن راجشن۹۰ روز هم میگویند؛زيرا آن روزتا نوروز ۹۰ روز فاصله است و زمين در گردش خودد به دور خورشيد در ان روز به نقطه تقريبی انقلاب زمستانی میرسد. ایرانیان قدیم سال دوازده ماهه را تمثیلی از جهان دوازده هزار ساله میپنداشتند که دارای دوره ای سیصدوشصت و پنج روزه است و به چهار فصل سه ماهه تقسیم میشود. آغاز سال عبارت بود از دوباره زاده شدن یا دوباره پیدایی خورشید و آن اول دی ماه بود که خورشید از چنگال شبهای اهریمنی نجات می یافت و کم کم فرمانروایی خود را در جهان میگسترد. در دین زرتشت چیزی که به اشتباه ثنویت خدایی برداشت شده اهمیتی است که برای پاکی و خوبی اهورامزدا و پلیدی اهریمن قائل گشته اند. ایرانیان به قدری به پاکی و اخلاص اهورا معتقدند که نمیتوانند هیچ چیز بدی را در قدرت اهورا بدانند،در واقع همه چیزهای خوب متعلق به او و همه ی چیزهای بد متعلق به اهریمن است.با توجه به این مساله روز که نماد روشنی و آگاهیست متعلق به اهورا و شب که موقع دزدی و غارت است مربوط به اهریمن است و شب یلدا بلندترین حمله سپاه اهریمن به سپاه اهورا است که طلوع قدری دیرتر به وقوع میپیوندد؛بنابراين قارون در لباس هيزم شكني مندرس شبانه به خانه ها سركشی میکند و به نیکوکارانی که شب یلدا را بیدارند و برای قدرت سپاه اهورا شادی و پایکوبی میکنند کنده هیزم میدهد که فردا صبح به قطعه ای از گنج قارون تبدیل میشود.واین اتفاق دقیقا هم زمان با عیدی دادن پاپانوئل به مردم است از این موضوع میتوان برداشت کرد که اسطوره ی قارون ایرانیان مبدا پاپانوئل بوده چون از قدمتی طولانی تر برخوردار میباشد،اما با تبليغات اروپایی ها آن را به خود منسوب کرده اند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا بگم كه ميوه ها و آجيل شب يلدا بايد اكثرا گرد مانند باشند به دليل شباهت با خورشيد.و بيشتر شيرين طعم باشند.در قديم شيرينيهايی دایره وار هم جزیی از خوراکیهای شب یلدا بوده. شب یلدای خوبی رو براتون آرزو میکنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
هنوز يه ساعت نشده بود كه ديده بودمش ولي باز دلم براش تنگ شده بود.ديگه
هيچ چيز متوجه نميشدم.به ساعتم نگاه مي كردم تا زنگ چيز زيادي نمونده
بود.من كه عاشق بحث هاي فلسفي و عرفاني بودم سرم رو روي دستم گذاشته
بودم و با مداد توي كتاب خطهاي مبهمي ميكشيدم.هيچ چیز نميشنيدم و باورم
نميشد سر كلاس داره از مولانا صحبت ميشه و من فكرم جاي ديگه ست.توي سرم
اومد كه چه خوب گفته كه: آدم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت.با تموم
شدن كلاس حسي كه تو وجودم بود منفجر شد سر به بيرون زد.سريع
وسايلم رو جمع كردم و با بچه ها خداحافظي كردم.چهار طبقه رو با اين كه خيلي
خسته بودم نفهميدم چه جوري اومدم پايين،راهرو رو دوِِيدم تا پاي تلفن
رسیدم .نفس نفس زنون تا موقعي كه نوبتم بشه ميخنديدم .بچه ها هم بهم
ميخنديدن.ساناز گفت بعدا هم حالت ميپرسم.!! اون موقع ها تو دلم مثل الان با اين
حرفا خالي نميشد.نوبتم كه شد شماره رو با چه عجله اي گرفتم و تا برداره دل تو
دلم نبود كه بگه نميتونم بيام و ذوق مرگ بشم.گوشي رو كه برداشت گفت
كجايي تو؟سرم رو كه برگردوندم ديدم سر كوچه ايستاده.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
شوخی شوخی با حافظ هم شوخی؟؟؟ میگن حافظ یه غزل به زبان برره ای گفته. ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب اینچنین با همه در ساخته ای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه ....... حافظا در دل تنگت چو فرود آید یار خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه کاش بعضی ها فرق تسخر و تاسف رو با مسخره کردن بزرگی چون حافظ متوجه بشن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط ریحانه |
|
|
دل دل آباد شب شعر(امام رضا) با حضور دكتر افشين يدالهي و دكتر براتي چهارشنبه ۲۳آذر ماه.ساعت ۳۰/۱۴ تا ۳۰/۱۶ مكان:ميدان امام حسين.خيابان دماوند.مجتمع وليعصر.تالار شهيد باكري.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
نگاهش میکردم،نگاهش خیره بود.صداش میشنیدم،توي سينه ام آروم
نداشت ،شايد اون نگاه كار خودش رو كرده بود. صورتش پشت دود سيگار كمرنگ شده بود.متوجه ي صداي همزدن قهوه بودم ولي نميتونستم جلوي تكون دستام بگيرم.توي دلم ميگفتم خدا كنه منتظر كسي نباشه،حداقل امروز.قبلا هم ديده بودمش ولي امروز... دلم ميخواست تنها باشم،براي يه هفته.خستگي رو از لباس پوشيدنم ميتونستم بفهمم.هر وقت خسته ميشم بيشتر به خودم ميرسم. همش منتظر يه صدا بودم،شايد سلام.ولي منتظر كسي نبودم.نه منتظر بودم،اما از نگاهش همه چيز رو ميشد فهميد. مردي كه سيني به دستش بود قهوه اي روي ميز اون طرف كافه گذاشت،با خودم گفتم حتما قهوه ام سرد شده.فنجون رو دستم گرفتم و گذاشتم روي ميز.سرد شده بود.ديگه خوردنش مزه نداشت ،قهوه رو گرم و آروم آروم خوردنش رو هميشه دوست داشتم.داشتم به فنجونم نگاه ميكردم كه سرم رو با صداي يه دوره گرد آوازه خون به سمت پنجره برگردوندم.كسي نبود.رفته بود.احساس خوبي نداشتم .بلند شدم.صاحب كافه،مردي كه لبهاش زير سيبيلش تكون ميخورد و ضرب آهنگيني با انگشتاش روي ميز ميزد گفت:حساب شده. آروم و ناراحت سرم رو پايين انداختم و طول كوچه رو با شعر هميشه دوست داشتنيم زمزمه كنون پشت سر گذاشتم.سرم رو كه بالا آوردم مقابل چشمام بود. ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط ریحانه |
|
|
یکی بود یکی نبود.یه روز سرد پاییزی،نزديكاي غروب،مادرم آفتاب و پدرم
خورشيد من رو روي زمين آوردن و از من هم نپرسيدن كه اينجارو دوست دارم يا نه؟خودشونم نگفتن كه كجا ميرن و كي ميان!!!فقط گفتن ستاره هاي زميني تو رو دوست دارن و مراقبت هستن.ولي من يه روز خودم ميرم دنبالشون و پيداشون ميكنم. من اين ستاره ها رو دوست دارم،ولي من مال اينجا نيستم.اينجا غريبه هستم .من دختر آفتابم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
آواي آرام پاستا مردی که سایه اش را فروخت این خدا کیه؟چه شکلیه؟چه رنگیه؟ مستی عشق و شکوه انتظار حریر نخ نما |
|
RSS
|