تبليغاتX
پارمیدا
به خاطر ناراحت شدن بعضی ها از نوشتن ادامه ی
 
داستانم صرف نظر کردم.
 
 
 
به کسی برنخوره برنخوره من یکی پنجرمو می بندم
 
این همه پنجره ی باز بسه من به قاب آینه می خندم
 
به کسی برنخوره برنخوره من یکی پیش خودم می مونم
 
درشب بی کسی و بی حرفی برای دل خودم می خونم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
همه چیز از اون روزی شروع شد که سر کلاس یه برگه انداخت رو کیفم.با سر
 
جوابشو دادم.کلاس که تموم شدسریع رفت بیرون و هی بادست اشاره میکرد که بیا
 
پایین.فهمیدم که نمیخوادمریم و فریال بفهمن.رفتم پایین.گفت بدوبایدبرم.گفتم باشه
 
فقط بگو واسه چی می خواهی؟گفت بهت میگم ولی بعدا.قول بده کسی
 
نفهمه.گفتم باشه و یه چند تومنی بهش دادم و رفت.دلم شور میزد.یه چرخی تو
 
حیاط زدم و رفتم تو بوفه.فریال گفت چی شد یهو رفتی؟مریم گفت فریال جان کار هر
 
روزشه.حوصله ی حرفاشونو نداشتم.گفتم میرم کتابخونه.ولی نرفتم.رفتم بهش زنگ
 
زدم.جواب نداد.داشتم میرفتم بیرون که خودش زنگ زد.گفت بدو بیا
 
بیمارستان.وقتی رفتم داشت با دکتر حرف می زد.همون دور وایسادم.دکتر منو دید و
 
لبخندی زد و آروم آروم اومدن سمت من.دکتر گفت مواظب این دوستت
 
باش.خداحافظی کردیم.گفت بریم پارک.گفتم چی شده؟چرا اینجوری میکنی؟گفت بیا
 
بریم می خوام باهات حرف بزنم.باید بهت یه چیزی بگم.ولی باید بین خودمون
 
باشه.اگه فکر می کنی نمیتونی به کسی نگی بهت نگم.بعد خودش گفت نه باید به
 
یکی بگم.ریحانه فقط به تو میتونم بگم.نذاشتم دیگه چیزی بگه و گفتم اگه اطمینان
 
نداری نگو.گفت نه نه.
 
رفتیم روی صندلی همیشگی نشستیم.من هیچی نمیگفتم و داشتم پیرمردی که
 
حوض پارک تمیز میکرد نگاه میکردم.هوا دیگه داشت گرم میشد.دستم گرفت و گفت
 
حیف شدا.تو زمستون گرمای دستت دوست داشتم ولی الان مثل خوردن آب جوش
 
نچسبه.خندیدم و گفتم حافظ داری؟از تو کیفش برداشتم.بدون اینکه نیتی کنم باز
 
کردم.نزاشت باز کنم و از دستم گرفت و گفت بگم؟فقط نگاش کردم.دلم آروم
 
نداشت.گفت خسته شدم.حوصله ندارم.بابا جدیدا خیلی گیر میده.هر چی می گم
 
باز حرف خودشو میزنه.اونم که دیگه خودت میشناسی.موقعیت نداشتن سرش
 
نمیشه و........بعد آروم شد و نگاهش به سنگ فرشای تو پارک انداخت.چشماش
 
خیس شده بود.تا صداش کردم زد زیر گریه و دستامو گرفت و گفت چی کار کنم
 
ریحانه؟کمکم می کنی مگه نه؟و بعد سرشو گذاشت رو شونم و هق هق گریه
 
کرد.گریه ام گرفته بود.میخواستم کمکش کنم ولی آخه چه جوری؟
 
صدای اذان اومد.گفت بریم مسجد؟همین جا وایسا تا ماشین بیارم.گفتم ماشین
 
چرا؟گفت نمی خوام بچه ها ببینن.من جلوی پارک وایسادم.ولی نیومد.نگران
 
شدم.رفتم سمت ماشین.من ندید.داشت سیگار میکشید.تا زدم به شیشه هل شد
 
و سیگارو پرت کرد بیرون.نمیخواستم بهش چیزی بگم.ولی شوکه شده بودم.فکرش
 
نمی کردم.سوار شدم.تو وضو خونه مانتوشو در آورد تا وضو بگیره.چقدر لاغر شده
 
بود.چرا تا اون روز متوجه نشده بودم؟بازم با ناخونای لاک زده وضو گرفت و منم باز
 
خندیدم.سریع رفتیم بالا.نماز شروع شده بود.متوجه شدم که مثل همیشه نیست.هر
 
روز قشنگ تر نماز میخوند.سر نماز خیلی براش دعا کردم.نماز که تموم شد به قول
 
خودش سجده ی شکرش خیلی کوتاهتر از هر روز بود.بلند شد و گفت زیپ کیفم باز
 
کن.باز کردم.یه شیشه ی کوچیک که انگار توش روغن باشه همون رو بود.گفتم این
 
چیه؟گفت زهرمار.میخ کوب شدم.بالاخره خرید.
 
ادامه دارد....
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط ریحانه | 
هیچ وقت تنها نرفته بودم.احساس گناه می کردم.آرامشی داشتم که شاید

فقط یک بار احساس کرده بودم.چند روزی بود که دوست داشتم با او تنها

باشم.آرزو می کردم کسی به نزدیکیمان نیاید و من و اوـ تنها من و او با هم

باشیم.می دانستم دست پر مهرش را بر بازوان ضعیف من حلقه کرده است

و به من نگاه میکند.چقدر بزرگ بود.چقدر بزرگ هست.تمام برگهای لرزان و

آبهای جاری عطرش را به من هدیه می کردند.وباد صدایش را برایم تداعی

می کرد.آوازش را برایم می خواند.اگر شرمم نبود دست بر گردنش می

انداختم و ازشادی گریه را ازسر می گرفتم.دوست داشتم بداند ومی دانم

که می داند که چقدر دوستش دارم و به او محتاجم.او با من بود.همیشه.

همیشه هر چه از او خواستم دریغ نکرد.نمی دانم این بار روشن

کردن شمعم را دید یا اشکهایم را که دست رد به سینه ام نزد.چقدر

خوشحالم که او را دارم.ای کاش همیشه با او تنها بودم.ای کاش این همه

وسوسه و ازدحام مرا از او دورنمی کرد.نفرین به هرچه نبودنیست.نفرین به

آنچه مرا از بودن منع می کند.

بر جای پای قدمهایش که راه زندگیم را روشن کرده است به سجده میروم.

و بر دستانش که دستانم را هرگز رها نکرده است بوسه می زنم 

 و بر نگاهش که هیچ گاه چشم ازچشمانم ندوخت خیره می مانم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
اگر میبینید که مورد سوء استفاده قرار میگیرید و قربانی اهداف نامطلوب

دیگران میشوید.به این دلیل نیست که دنیا پر از شیاد و تبهکار است.بلکه به

این خاطر است که با اعمال و گفتارتان به دیگران این پیام را داده اید که :از

من سوءاستفاده کنید من از هر جهت آمادگی آن را دارم.

                                                                      وین دایر

                                                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
هوا تاریک شده بود و او ساعتها به چشمها خیره مونده بود.احساس 
 
گشنگی کرد و به دنبال چیزی گشت.روی میز چند تکه نان تازه تو یه
 
بشقاب بود.میز برای دو نفر چیده شده بود.دو بشقاب.دو قاشق و دو
 
لیوان...مرد برای یه لحظه وحشت کرد.مرد جوان گفته بود اینجا سالهاست
 
که کسی زندگی نمیکند.ولی این میز...انگار همین چند لحظه پیش...بوی
 
عطر شیرینی به مشامش رسید.بوی زن.صدا زد.کسی اینجا هست؟شما
 
کی هستید؟من اذیت نکنید.آهای کسی اینجاست؟؟؟
 
نگران ومضطرب روی صندلی نشست و تکه نانی برداشت و یه گازبه آن زد
 
و توی بشقاب گذاشت.انگارسیرشده بود.به طرف دررفت.در رو باز کرد.هوا
 
سرد بود.باد خنکی صورتش رو نوازش میداد.فکر رفتن به سرش زد ولی...در
 
روبست وبه سمت قاب عکس رفت.بازنگاه کرد.قاب را برعکس روی قفسه
 
گذاشت و برای التیام ترسش کتاب کوچک جیبیش را از توی چمدان درآورد و
 
شروع به خواندن کرد.چند خطی را با صدای بلند خواند.لبخندی رو کنارش
 
احساس کرد.سرش رو آروم برگردوند و دیگه هیچی نفهمید.
 
نور آفتاب چشمهاش رو آزار میداد.با تلاش چشمهاش رو تا نیمه باز
 
کرد.کسی اونجا نبود.بلند شد.به طرف در رفت.در بسته بود.برگشت و به
 
دوروبر نگاه کرد.بوی عطر رو هنوز احساس میکرد.روی میز یه فنجان قهوه ی
 
داغ انتظارش رو میکشید.به سمت میز رفت و با خود گفت چرا؟پس اون
 
چی؟یعنی رفته؟چرا پس چیزی نگفت؟به فنجان نگاه کرد و نخورده بلند
 
شد.لباسهاش رو مرتب کرد و چمدان را به دست گرفت و در را باز
 
کرد.ناگهان برگشت و نگاهی به قاب انداخت و قاب رو برداشت و در را
 
بست.در تمام طول راه به میهمانی شب گذشته فکر میکرد.اما هیچ چیز به
 
یادش نمونده بود.از قاب پنجره ها نگاه مردم رو همراه خودش احساس
 
میکرد.به میدان رسید.مردم زیر لب پچ پچ میکردند و اون رو کنجکاوانه برانداز
 
میکردند.مرد جوان هم دیگه روی صندلی اش نبود.به سمت ایستگاه به راه
 
افتاد.باز هم گرما به سراغش آمده بود.روی صندلی ایستگاه به انتظار قطار
 
نشست.تا اومدن قطار چهار ساعت وقت داشت.قاب عکس رو از چمدان
 
بیرون آورد . نگاه کرد.داشت کم کم اتفاقات شب گذشته به یادش میومد که
 
صدای سوت قطار رو شنید.کسی از قطار پیاده نشد.قطار حرکت کرد.و مرد
 
هنوز روی صندلی داغ به چشمها زل زده بود....
 
پایان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

به میدان رسید.دیگر از گرمای طاقت فرسای ظهر خبری نبود.به سمت مرد 

جوانی که روی صندلی پارچه ای کنار در مغازه اش نشسته بود رفت.

سلام.من امروز ظهر با قطار ساعت ۳۰/۲ اینجا آمده ام.دنبال این آدرس

میگردم.شما میتونید به من کمک کنید؟

مرد با سر جواب سلام او را داد و آدرس را گرفت.و بعد سرش را بالا آورد و

به چشمهای مرد که منتظر جواب بودن نگاه کرد و گفت:خیلی وقته که اینجا

کسی زندگی نمیکنه.

مرد چشمهایش را بازتر کرد و قبل از اینکه چیزی بگه مرد کاغذ رو به

دستش داد.مرد پرسید شما مطمئن هستید؟به من میگویید این خانه

کجاست؟

مردجوان باعصبانیت گفت ازاینجا رفته.خیلی وقته که اینجانیومده.خانه اش

هم ـــ اصلا تو با اون چه کار داری؟اون رو می شناسی؟اون برای تو نامه

فرستاده؟

مرد گفت من اونو نمی شناسم ولی اون من رو میشناسه و این نامه رو

هفته ی پیش برای من فرستاده و من رو برای امشب به خانه اش دعوت

کرده.

مرد جوان نگاهی مبهم به او انداخت و گفت برای امشب؟اون اینجا

نیست.اون اینجانیومده.چندماهی هست که کسی اینجانیومده.تنهامسافر

قطار امروز شما بودید.

شاید با قطار بعدی بیاد.

فقط هر روز ساعت ۳۰/۲یک قطار به اینجا میاد.

میشه خونه اش رو به من نشون بدین؟شاید اونجا باشه.شاید بیاد.من رو

دعوت کرده.

من هم منتظر او هستم.

با هم به راه افتادند.مردم شهر به آنها نگاه میکردند و هر لحظه منتظر بودند

که این دواز هم جدا شوند وبیایندتا از مرد جوان بپرسندکه اواینجا چه کار

میکند؟

به کوچه ای باریک رسیدند و سر کوچه مرد جوان رو به غریبه کرد و گفت

برو و با دست تنها خانه ی کوچه را نشان داد و گفت اونجاست.

مرد گفت نمی آیی؟

مرد جوان با سر امتناع کرد و گفت من اینجا منتظر هستم.

مرد به سمت در خانه رفت و با فشار بی توان در زدن او در باز شد و حیاط

کوچک و باغچه ی خشکیده ای نمایان شد.مرد وارد شد.نگاهی به اطراف

انداخت و به سمت اتاق رفت.گرد و خاک روی درها رو گرفته بود و مرد از

دیدن تارهایی که برروی شیشه بسته شده بودقیافه ای چندش واربه خود

گرفت و در را با پایش باز کرد.اتاقی تمیز و مرتب ولی خاک خورده و دلگیر رو

پیش رویش دید.قاب عکسی که روی قفسه ی چوبی نشسته بود اون رو

متوجه خودش کرد.مرد به سمت قاب رفت.از ظاهر عکس معلوم بود که

سالها هست که از عمرش می گذره.دستی بر روی قاب کشید.چشمان

صاحب عکس خندان و دلتنگ بود.انگار حرف میزد و از انتظار می گفت.مرد

قاب به دست به سمت صندلی قدیمی که اونو یاد مادربزرگش می انداخت

رفت و بر روی اون نشست و به چشمها خیره شد.انگار سالها این چشمها

رو میشناسد و همیشه کنار خود احساس کرده.با صدای بسته شدن در از

جایش پرید.لرزی بدنش را گرفت.باد در را بسته بود.ولی او انتظار دیدن

چشمها را میکشید.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

 از قطار پیاده شد.عرق از پیشونی و گردنش چکه می کرد.لباسهاش به

 تنش چسبیده بود.گرما طاقتش رابرده بود.چمدان کوچکش را روی زمین

 گذاشت و با دستمالی که تو جیبش خیس شده بود صورتش رو پاک کرد و

 با نگاهش به دنبال سایه ای گشت.به سمت سکو به را افتاد.آفتاب داغ

 صندلی های آهنی را سوزانده بود.هیچ کس تو ایستگاه نبود.حقیقتا این  

 شهرمسافری نداشت؟!!!

 به ساعتش نگاه کرد.ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر بود.به سمت بیرون حرکت

 کرد.منبع آبی کنار در خروجی ایستگاه دیده می شد.شیر آب را باز کرد.

 آب زرد رنگی که انگار مدتهاست توی لوله مونده باشه با فشار

 سر به بیرون زد.آب گرم و ناگوار بود.آفتاب همه ی شهر رو گرفته

 بود.سکوت آزار دهنده ای توی گوشش سوسو می کرد.با احتیاط از کنار

 دیوارها عبور میکرد تا کتش به دیوارهای کاهگلی نخورد.بعد از مسافتی

 که طی کرد پیر مردی را دید که زیر چشمی به او نگاه کرد و در خانه اش

 رابست.فهمید که در شهر کسی زندگی میکند.به سمت سایه ی باریکی

 که از دیوار یکی از خانه ها آویخته شده بود به راه افتاد.چمدانش را روی  

 زمین گذاشت و روی آن نشست و با خود فکر کرد چه کسی میتونه از این

شهر مرده و متروک برای او نامه فرستاده باشه و اوراصمیمانه به خانه اش

 دعوت کنه؟!!!در همین فکر بود که بدنش را از وزش بادی جمع کرد و با

 چشمهای نیمه بازش به اطراف نگاه کرد.گرد و غباری که به دست باد به

چشمش راه یافته بودجلوی دیدش رومیگرفت.دستی برچشمهاش مالید

و بینی اش را بالا کشید و چند سلفه ای کوتاه کرد.پسری روکه ازپنجره ی

 روبرو به او زل زده بود رو دید و لبخندی به او زد.پسرک انگار انتظار

 دیدن لبخند غریبه ای رو نداشت.پنجره را به سرعت بست و از پشت

 شیشه دزدکی به غریبه نگاه کرد.مرد بلند شد و دستی بر موهایش کشید

 و کاغذی از توی جیبش بیرون آورد.کاغذ مچاله شده بود.به دنبال آدرس

 فرستنده  گشت.اما این شهر نه خیابانی داشت و نه شماره و تابلویی.

 به طرف میدانی که از دور دیده میشد و چند نفری در آنجا ایستاده

 بودند به راه افتاد.صدای پای دو نفر را از پشت سر شنید که پچ پچ کنان

 می گفتند این همان مردیست که امروز ظهر آمده.مرد در فکر فرو رفت که

 کسی اورا ندیده ولی همه از حضور او با خبرند.

 ادامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
دیشب اسم یه وب لاگ من متوجه خودش کردوباعث شدبرم ویه نگاهی
 
بهش بندازم.اسمش بود این خدا کیه؟چه شکلیه؟چه رنگیه؟خوب این سوال
 
من بارها از خودم پرسیده بودم و شاید جواب قانع کننده ای براش پیدا کردم
 
یا حداقل خودم رو راضی کردم.وقتی متن رو خوندم فهمیدم یه پسری به
 
اسم آرش میگه من به خدا اعتقادی ندارم!یه ستاره ی پنج پر هم اون
 
گوشه گذاشته.(راستی آرش یادم نبود بهت بگم که من قبلا شنیده بودم و
 
حتی تو کتاب دکتر فاوست هم خونده بودم که این ستاره ی پنج پر از ورود
 
شیطان جلوگیری میکنه.توکتابم اگه اشتباه نکنم اسمش بودعالم اکبرحتی
 
اگه دیده باشی روسنگ شرف شمس هم که سنگی مقدس هست این
 
ستاره رو کنار دعایی که مینویسن میکشن.حالا شما.تو که نه ولی خوب
 
شیطان پرستان یا به قول خودت هوی متال به این چی میگین نمیدونم.)
 
خوب بگذریم.من یه کم که با خودم رفتم تو فکر گفتم شاید این مشکل
 
محیط و جامعه و نوع آموزش باشه که آدما رو یا به خدا نمی رسونه یا اگر
 
هم به قول خودشون برسونه به باور نمی رسونه.ما با چهار روش میتونیم
 
وجود خدا رو اثبات کنیم.البته شاید بیشتر باشه ولی خوب این راهها تجربه
 
شده و مطمئن هست.یکی فقه.دومی فلسفه.سومی کلام و چهارمی
 
عرفان.که البته تمام این راهها بی خطر هم نیست.در فقه همون جور که
 
میدونید صحبت از خدایی میشه که از ما آدما نماز و روزه و غسل و خمس
 
و.....میخواد.اگر راست بگی و راست بری میبرتت بهشت.اگر هم دروغ بگی
 
و چپ بری یه راست رفتی جهنم.ترس از گناه زندگیت داغون میکنه.وقتی
 
هم که صحبت ازخدای فلاسفه میشه صحبت واجب الوجودوغایت الغایات
 
و اسطقس اسطقس ها میاد وسط که آدم سرگیجه می گیره و به همون
 
خدای فقهی راضی میشه(البته بگم من عاشق فلسفه هستم و اگررشته
 
ام ادبیات نبود احتمال اینکه فلسفه میشد زیاد بود.)و در کلام که فرق
 
چندانی با فلسفه نداره همش به یه سری استدلال و دفاعیه بر میخوری که
 
اگر زمینه ای نداشته باشی بازم به جایی نمیرسی.و اما عرفان.وقتی از یه
 
عارف بپرسی خداچیه؟کجاست؟میگه خداتویی.تودل توست.خدای عرفان
 
همون خودتی.وقتی دیگه منی نباشه تو وخدا نداره.هردو یکی
 
هستین.واحد.فقط کافیه از همه چیز رها بشی.جدا از محبوبیت و جذابیت
 
عرفان باید گفت که عرفان هم همه رو به خدا نرسونده.و به قول دکتر
 
شریعتی عرفان فرد را به کمال و جامعه را به نابودی میکشد.
 
منم نمیخوام اینجا بحث کنم.فقط میخواستم بگم خدایی که ما از بچگی تو
 
کتاب سوم دبستان شناختیم همون خدای فقهاست.من نمیدونم و نمیتونم
 
نظر بدم .اصلا من کی هستم که بخوام نظر بدم.ولی خوب شاید ایراد کار
 
همین جا باشه.خدای فقهی خدای زیاد دلچسب و دلربا نیست.خدایی که
 
هم ستار هم غفار هم قهار هم جبار هست.
 
حالا شما بگید مشکل این آقا آرش از کجا آب میخوره؟
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
روزهایی هست

که اندیشه هایم

در پیله ی سرد و گرفته و تاریک خود گرفتارند

و هیچ چیز نمی بینند

در این هنگام

آنها را می بینم

که از شاخه های خیس جنگل های خاکستری ذهنم

آویزان اند

اما روزهایی هست

که اندیشه هایم

تکان می خورند و می درخشند

و پرواز می کنند

مانند هر چیز رها و آزاد

بال هایشان که به هم می خورد

دست میکشم

و بر موهایم غباری از طلا میابم

                                          

                                       کارل ویلسون بیکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط ریحانه | 

 راستش تصميم داشتم در مورد جشني در زمان ايران باستان كه روز پنجم اسفند ماه برپا 

 

 ميشده يه چيزايي بگم.بعد ياد اين افتادم كه در مورد شب ماه دي و يلداصحبت كردم حالا هم

 

  اگه بخوام در مورد اسفند بگم به آبان،ماهي كه من متولدش هستم بي انصافي ميكنم.من

 

 عاشق آبان هستم و فكر مي كنم تمام دختراي آباني اين احساس نسبت به ماه خودشون داشته

 

 باشن.البته در طالع بيني اي كه دوست عزيزي در مورد زنان آبان نوشته بود اين غرور من

 

 نسبت به ماهم داره به تكبر ميرسه.(در اينجا از احسان عزيز كه لطف بي حدي در مورد

 

  آباني ها داره تشكر ميكنم.)خوب من نميخوام اينجا طالع بيني كنم. فقط ميخوام ريشه هايي از

 

  آبان و آناهيتا را در زمان ايران باستان براتون بگم.در ضمن اگه فکر میکنید که حوصله

 

  ندارین  پيشنهاد ميكنم نخونيد.(ولي محض اطلاعتون بد نيست)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بزرگترين ايزد بانوي ايران باستان

آناهيد 

 آبان(آپ)ايزد نگهبان آبها

 اردوي سور آناهيتا ايزد بانوي آبها

 

 آناهيد به صورتهاي آناهيتا،ناهيد،ناهيده و ناهي آمده است.در اصل از دو جز آن  كه حرف

 

 نفي است به اضافه ي آهيته به معناي پليذي و عيب و نقص است تشكيل شده و در مجموع

 

 عاري از هر گونه عيب و نقص و پاك و بي آلايش است.در مذهب زرتشت براي كليه ي

 

 مخلوقات نيك اهورامزدا،ايزدي معين شده است.و آب بعد  از آتش(عناصر چهار گانه)گرامي

 

 ترين عنصر در ايران باستان است.و آب اين مخلوق نيك و گرامي اهورامزدا،ايزدي دارد كه

 

 همان آناهيت يا آناهيد است.اين ايزد مونث است و گاه واژه ي بانو را به آن ميافرايند.

 

  آبان يشت يكي از بلندترين و دلكش ترين قصيده اي است كه از ايران باستان به يادگار مانده

 

  است.و از اين طريق متوجه ميشيم كه پادشاهان زيادي به پرستش آناهيد مي پرداختند.

 

  از ميان حيوانات،مرغابي و ماهي و دلفين و بط و عقاب و لك لك ودرنا و قو وقمري و

 

 كبوتر كه در اسطوره هاي كهن پيك ناهيد ناميده ميشده نمادهاي آناهيد هستن.و از ميان

 

 گياهان گل نيلوفر،درخت سرو و درخت سدر به اين ايزد اختصاص دارند. (در شهر همدان

 

 پرستشگاه ناهيد را با چوب درخت سدر درست كرده اند.)و از ميان روزها جمعه مختص

 

 آناهيت است.

 

نام نام اين ايزد بانو با شخصيتي بر جسته كه جاي مهمي در آيين هاي ايران باستان به خود

 

 اختصاص داده،قدمت نيايشش به دوره هاي بسيار پيشين و حتي به زمان پيش از زرتشت

 

 ميرسد.

 

 مهر و آناهيتا نزد عامه ي مردم از پذيرش بالايي برخوردار بودند.و آناهيتا به طبقه ي

 

 كشاورزان مربوط  مي شود.و در ظاهر اين ايزد قبل از زرتشت داراي مقام خدايي بوده.

 

 تنديس هاي زيادي از اين ايزد در دوره ي هخامنشيان ساخته شده.و همچنين پرستشگاه هاو

 

 معابد و آتشكده هايي هم در نقاط مختلف ايران و حتي همسايگان و غربي ها براي اين ايزد

 

 مقدس وجود داشته.

 

 آيين ها و مراسم جزجدايي ناپذيرازاسطوره ها واديان هستند.و مراسم قرباني كهن ترين

 

 مراسمي است كه در اوستا براي آناهيتا ياد شده است.قربانگاه قرباني ها يا بر فراز كوه ها

 

 بوده ويا در كنار درياها.در مراسم قرباني عصاره ي گياه هوم مينوشيدند.و از ديگر مراسم

 

 جشن آبانگان بوده.بنا به رسم زرتشتيان هرگاه نام روز با نام ماه منطبق شود ان روز را

 

 جشن مي گرفتند.در اين روز بايد از آب پرهيز كرد و آن را نيالود.در نوشته هاي اسلامي

 

 آبان روز،روزي نيكو خوانده شده كه حضرت نوح در آن روز زاده شده است.

 

 جالب است كه بدونيد با كمك اين ايزد بانو فريدون بر (ضحاك آژدهاك)چيره  گشت.(البته از

 

 افسانه ها نگزريم)

 

 بنا به قول آبان يشت وظايف اين ايزد بانو عبارت است از:درمان بخشي،آسان كردن زايش

 

 زنان،ارزاني كردن شير به زنان،پاسخگويي به پرسشها،بخشيدن روزي ،ارزاني كردن

 

 پادشاهي همه كشورها و فرهمندي شاهان،وخيلي وظايف ديگر.

 

 در ادبيات فارسي به نظر ميرسد كه ناهيد مترادف با زهره كه به معني خنياگر و مظهر

 

 زيبايي و آراستگي تجلي يافته باشد.

 

 در جاي ديگري خواندم كه اين ايزدي داراي هزار درياچه وهزار رود است.و در اوستا

 

 ايزدي به صورت دوشيزه اي بسيار زيبا و خوش پيكر توصيف شده است و به زنان مساله 

 

 ازدواج و عشق پاك كه منشا تشكيل خانواده است را ياد داده.و به همين دليل همتاي آن ونوس

 

 الهه عشق يوناني ـ رومي ميدانند.

 

 خسته شدين؟من كه خسته نشدم اگه ميشد و از حوصله ي شما خارج نبود بازم ميگفتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط ریحانه |